تبليغاتX
آوای صنایع
آوای صنایع
مهندسی صنایع و خیلی چیزهای دیگه که فکرشم نمیکنین!!!
درباره وبلاگ
مهندسى صنايع علمى است که بايد آن را هنرمندانه بکار گرفت،
هنرى است که بايد آن را علمى آموخت

و فنى است که بايد آن را با ذوق در آمیخت

مهندس صنایع
×کار فکرى مي‏کند، اما کارمند نيست.
×مهندسى مي‏کند، اما فقط مهندس نيست.
×مديريت مي‏کند، اما فقط مدير نيست


مهندس صنايع کار آفرين است و مهندسى صنايع، خلاقيت و نوآورى

منوي اصلي
صفحه نخست
آرشيو مطالب
پست الکترونیک
آرشيو مطالب
نويسندگان
هانی
احمد
پيوندهاي روزانه
وبلاگ درس کاربرد آمار در مهندسی صنایع
راهـــکار مدیریـــــــــت
مهندســـــــین صنــــــــایع ایران
پيوندها
e-ict
ورق پاره هاي دانشجويي
صداهای بــــــــی صدا
دایرة المعارف پیام نور رشت
کافــــــــه دانشجــو
روزگـــــار ایـــــــمان
مهندسی صنایع
دختران دانشجوی پیام نور رشت
"انجمن مدیریت *** دانشگاه پیام نور گیلان"
مهندسان جوان
وبلاگ دانشگاه پیام نور رشت
سایت پیام نور مرکز
وبلاگ مجله شهروند امروز
مهندسی صنایع پیام نور اردبیل
سینا بــــــــــــــــــیا تو!!!
رامین یکه در شبکه!!!
وب سایت شخصی ایمان ملکی
وبلاگ تالیس
دانشگاه پیام نور پاکدشت
رشته هایی به ماورا
مهندسی صنایع پیام نور ساری
دانشگاه پیام نور بومهن
وبلاگ جامع مهندسین صنایع پیام نور یزد
پرتال دانشجویان صنایع دانشگاه آزاد فیروزکوه
مهندسي صنايع پيام نور ورامين
سينما پيام نور
گروه تمپفا
محسن طباطبائی
محمد جواد عبدی - رادیو جوان
قالب وبلاگ
امكانات


بعد از ظهر وقتی آقای " اسمیت " داشت از سر کار به خانه بر می گشت ،زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده بود و ترسان توی برف ایستاده بود .زن برای او دست تکان داد تا متوقف شود .اسمیت پیاده شد و خودش را معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم . زن گفت صد ها ماشین از جلوی من رد شدند ولی کسی نایستاد ،این واقعا لطف شماست .
وقتی او لاستیک را عوض کرد آماده رفتن شد، زن پرسید:من چقدر باید بپردازم ؟
اسمیت به زن گفت :شما هیچ بدهی به من ندارید ،من من هم روزی در چنین شزایط بودم و کسی به کمک کرد ،همان طور که من به شما کمک کردم . اگه واقعا می خواهید بدهیتونو به من بپردازید شما هم این کارو بکنید
« نگذارید زنجیر محبت به شما ختم گردد......»
چند کیلو متر جلو تر زن، غذا خوری کوچکی را دید و رفت داخل تا چیزی بخورد و به راهش ادامه دهد ولی نتونست از لبخند شیرین خدمتکاری بگذرد که باردار بود و از سر خستگی روی پا بند نبود
او داستان زندگی پیش خدمت را نمی دانست و احتمالا هیچ گاه نخواهد فهمید . وقتی که پیش خدمت رفت تا بقیه پول را بیاورد زن از در بیرون رفته بود در حالی که روی دسمال میز یاداشتی باقی گذاشته بود . وقتی پیش خدمت نوشته را خواند اشک در چشمانش جمع شد . در یاداشت چنین نوشته بود : شما هیچ بدهی به من ندارید ،من هم زمانی در چنین شرایطی بودم و کسی به من کمک کرد اگر می خواهید واقعا بدیهیت را به من بپردازی ،باید این کار رو بکنی
« نگذار زنجیر محبت به تو ختم گردد...... »
همان شب وقتی زن پیش خدمت به خانه بر گشت ،در حالی که به پول و یاداشت آن زن فکر می کرد ،به شوهرش گفت :

اسمیت ، مطمئنم که همه چیز درست می شه !!!


دوستدار همه ی شما " ساز شکسته "


نوشته شده در پنجشنبه 26 مهر1386 توسط هانی | لينك ثابت |
اول....سلام

دوم...زیباترین عکسها در اتاقهای تاریک ظاهر میشن. پس هر وقت تو قسمت تاریک زندگیت واقع شدی، بدون که خدا می خواد 1 تصویر زیبا ازت بسازه

سوم...حالا که صحبت از عکس و عکاسی شد این عکسو از من داشته باشین...ضمنا بگم که این عکس از ساحل دریای خزر گرفته شده.


نوشته شده در دوشنبه 23 مهر1386 توسط هانی | لينك ثابت |
همه چیز دوباره شروع شد ...هر روز همه چیز شروع می شود.......من دوباره  بر می خیزد.....از همان

خیابان های تکراری عبور می کند ...همه آدم های دیروز و روزهای پیش اینجایند ....... زمین زباله دان قدم های من است و اسمان فاصله ای از من  تا خورشید....... من به همه همانطور می نگرد ، خشک و سرد ...من هنوز هم در خرج کردن احساس خسیس است......من هنوز هم آدم ها را با همان دو چشم بسته اش می نگرد....من هنوز هم به هر احساسی که از هر دلی به هر بهانه ای روییده باشد مشکوک است......من همه حرف ها را از فیلتر خودخواهی میگذراند .... و صدای همه  را با گوشهایی از جنس خاک می شنود..... مثل آوازی که در گوش مجسمه ای سفالین خوانده باشی..... من هنوز هم  به جای دل با معده عاشق می شود  و به جای عقل با چشمانش باور می کند..... من هر  روز  در بستری با من دیگر  همین من های غریب را تکثیر می کند .....ودنیا پر از من  است......  درست مثل من درست مل تو درست مثل همه ما ......


نوشته شده در شنبه 21 مهر1386 توسط هانی | لينك ثابت |

دوستان سلام...عیدتون مبارک باشه...بالاخره در دوره ای که انسان برای پرتاب یک مریخ نورد به فضا تمامی پدیده ها و حرکات اجسام سماوی را با دقت هزارم های ثانیه تا سالهای دور آینده پیش بینی میکند ماه نو شوال رویت شد....اون 150 گروهی که با هواپیما و هلیکوپتر(ببخشید بالگرد یا چرخ بال سابق!!!)رفته بودن شکار ماه خسته نباشن....اما گذشته از اینا به قول شیوا امیدوارم به خدا نزدیک تر شده باشیم.

آقا حامد به شما و تمام هم کلاسیاتم سلام میگم و برات آرزوی موفقیت دارم اما نمیدونم که باید تبریک بگم یا...فکر کنم با جوابایی که بچه ها دادن خودت فهمیده باشی....یه نگاهی هم به اون نظر سنجی کنار صفحه بندازی بد نیست...نمیخوام نا امیدتون کنم اما راه سختی رو در پیش رو دارید اما نه سختر از ما چون بلاخره ما یه خورده مسیرو صاف کردیم(بچه های راه و ترابری بلاگ کجان راستی؟)

فکر کنم جواب سوالاتو تا حدودی بچه ها دادن اما اگه بازم اطلاعات بیشتر خواستی میتونی از بچه های انجمن بگیری از اونا هم شکایتی داشتی فقط میای پیش خودما!!!

من دست پشت پرده انجمن هستم!!!

اما حالا که ماه رمضون تموم شده یه مشکل بزرگ خودشو نشون میده...به نام بوفه...اون موقع که تعداد دانشجوها نصف الان بود(منظورم ترم قبله!!!)واسه نشستن و در واقع کوفت کردن جایی نبود وبچه ها به حیاط پناه میبردن حالا دیگه نمیدونم چی کار میخوان بکنن...شما راه حلی به نظرتون میرسه؟؟؟

من که میگم بیایم صورت مسئله رو طبق معمول پاک کنیم....در این دانشگاه ناهار سرو نمیشود...در پاسخ اعتراض دانشجویان...مسئولان:پیام نوره دیگه؟؟؟؟؟

و اما یه سوال دیگه...کسی میدونه این ویدئو پروکتورهای کلاسا کی استفاده میشن؟؟؟...ولی خوب دکوری هستا!!!!

این همه هزینه اینا کردن اما آخرش چی شد؟؟؟؟

در پایان میخوام از بچه ها درخواست کنم که هر کس توی دانشگاه چیزای جالبی دیده واسه بچه ها توصیف کنه فکر کنم جالب میشه...دوستان ورودی جدید هم اگه مطالبی دارن میتونن emailکنن با نام خودشون میذارم.

با آرزوی موفقیت برای تمام دانشجویان پیام نور خصوصا مهندسین صنایع.


نوشته شده در شنبه 21 مهر1386 توسط هانی | لينك ثابت |

باورت می شود نازنین ؟!

من اشک خدا را دیده ام !

آن هنگا م که در گذر گاه نا دا نی به بها یی اند ک انسا نیت را می فروختند.

باورت می شود ؟!

من اشک خدا را در سپیده د می که اند یشه ها را به دار کشیده اند دیده ام .

باورت می شود ؟!

من اشک خدا را آن هنگام که انسان گلوی انسانیت را با سرپنجه نادانی می فشرد ، دیده ام .

دیشب باز خدا گریه می کرد !

چرا که دیده بو د چگونه با بند ترازوی عدالت انسانیت را به جرم مهربانی ، به جرم دانایی

به دارکشیده اند!

و چه سخت می گریست خدا !!!!!!!!!!!

 

 


نوشته شده در سه شنبه 17 مهر1386 توسط هانی | لينك ثابت |

ماجرای هفت سال قبل خاتمی و کلینتون چه بود؟

یک روزنامه ایتالیایی در گزارشی به ماجرای توافق صورت گرفته در هفت سال قبل برای دست دادن سید محمد خاتمی و بیل کلینتون،روسای سابق ایران و آمریکا در جریان برگزاری مجمع عمومی سازمان ملل پرداخت.

روزنامه لارپو بلیکا نوشت:بر اساس توافق میان ایرانی ها و امریکایی ها قرار بود کلینتون پس از ایراد سخنرانی در سازمان ملل در سالن منتظر بماند تا به سخنرانی خاتمی گوش دهد.همچنین قرار بود که خاتمی پس از اتمام سخرانی با اسکورت از در سمت راست سالن خارج شود.و در همان لحظه نیز اسکورت کلینتون او را از در سمت چپ خارج کند به طوری که دو رئیس جمهور همزمان به وسط سالن از دو جهت مخالف برسند که انتظار میرفت دو رئیس جمهور پس از برخورد با یکدیگر دست داده و احوال پرسی کنند.

لارپو بلیکا افزود:آن روز دو رئیس جمهور سخنرانی های خود را طبق قرار قبلی ایراد کردند اما پس از اینکه خاتمی میز سخرانی را ترک کرد بلافاصله یک دیپلمات ایرانی به او گفت که پیامی از تهران رسیده است و او نباید با کلینتون دست دهد.


نوشته شده در سه شنبه 17 مهر1386 توسط هانی | لينك ثابت |
  خورشيد دوباره گونه‏هاى رنگ پريده و زردشو نشون آدماى خاكى مى‏داد؛ همونايى كه اگه هر روزم وقت بيرون اومدن از خونه، چشمشون تو چشم خورشيد بيفته، بازم دستاشونو مى‏آرن بالا و روى چشماشون مى‏ذارن تا اونو نبينن و حتى اگه هر روزم بالاى سرشون نباشه، بازم زندگى رو ادامه مى‏دن!
امروز كه از خواب بيدار شدم، مثل تمام روزاى اين مدت، رفتم طرف پنجره؛ همون پنجره‏اى كه هنوز وقتى صبح‏هاى زود، ياد آخر شبا، روش «ها» مى‏كنم، بازم جاى رفتنت، كلمه‏هاى ياد تو و جاى التماس انگشتام، روش جون مى‏گيرن و زنده مى‏شن؛ ولى امروز صبح، يه صبح ديگه بود. كلاغ‏ها رو مى‏ديدم كه دارن كوچ مى‏كنن.
داشتم رفتن اونارو تماشا مى‏كردم كه نگام افتاد به جاده. راستى كلاغا واسه سفر رفتن، جاده ندارن! چه خوب!
چقدر جاده امروز، خسته به نظر مى‏رسيد و چقدر نگاهاش، مسئولانه‏تر از هر روز بود؛ انگار مى‏خواستن يه بار سنگين رو از روى دوشش بردارن. بار سنگين چند تا قدم كه روى شونه‏هاش، بدجورى سنگينى مى‏كرد.
يكى مى‏خواست برگرده... و چقدر چشماى جاده خيس بود!
نگام رو از چشماى جاده گرفتم تا شايد دليل نگاهاى خيس امروزش رو توى طول جاده ببينم. درست رسيده بودم؛ آره. پس اون همه نگاهاى جاده، الكى نبود. آره، تو بودى؛ خود خود خودت بودى؛ داشتى برمى‏گشتى؛ باورم نمى‏شد!
دستات، تاول زده بود. نگاهات، همه وجودم رو مى‏لرزوند و حرفات، نگاهم رو دوباره به انتهاى جاده مى‏دوخت.
دستات رو كه باز كردم تا دستام رو بگيرى، ديدم يه چيزى هنوز داره توى دستات بال بال مى‏زنه... آره خودش، بود، قلب من؛ ولى باورم نمى‏شد كه هنوز توى دستات نگهش داشته باشى! دستات رو گرفتم و با هم رفتيم تا جاده رو از پشت همون شيشه هميشگى نشونت بدم؛ اما... اما جاده‏اى نبود! و تو باور نمى‏كردى جاده رو؛ باور نمى‏كردى انتظار مرا و باور نمى‏كردى رفتن و پاگذاشتنت رو توى اين جاده و جاده، تمام توهم و خيال ما از رفتن بود؛ از رسيدن؛ از به انتها رسيدن و چه زود رفت؛ حتى نموند تا من بودنش رو به تو نشون بدم!
نمى‏دونستم با رفتن جاده، خوشحال باشم يا ناراحت؛ آخه فكر مى‏كردم تو، توى طول جاده، يه چيزايى رو جا گذاشتى و حالا تمام اونارو با خودش برده بود.
تو از يه سفر طولانى برگشته بودى و من خسته‏تر از تو! تو از يه عشق قديمى مى‏گفتى و من از عشق تو! من از يه بهانه مى‏
گفتم و تو از من! من از يه ستاره مى‏گفتم و تو فقط تو، با من! حالا ديگه شيشه اون اتاق رو رنگ زدم؛ واسه اين‏كه هميشه يادم بمونه كه جاده يه بهانه بود واسه نموندن و واسه اين‏كه هميشه يادم باشه كه جاده‏اى پشت اين شيشه و همه شيشه‏ها نيست. با اين‏كه حالا اين طرف اين شيشه رنگ شده، بين چند تا ديوار سنگى و آهن و فولاد، اسيريم؛ ولى بازم به بودن مى‏ارزه؛ به اين‏كه باشيم؛ حتى پشت ديوارى سنگى؛ در حال تماشا كردن شيشه‏هاى رنگى!

A.GP


"فريده بارفروش‏"

نوشته شده در چهارشنبه 11 مهر1386 توسط احمد | لينك ثابت |

و اما مولانا .....

 

اگه حافظ یکه تاز در غزلیاتیست که در آن 

" ریا  و زاهد ظاهرپرست " به بهترین شکل

 رنگ باخته اند ،اگه سعدی غزل عاشقانه رو

  در تسخیر خودش در اورده،بی شک غزلیا تی

  که انسان رو تسخیر می کنه و اونو از خود

 بی خود می کنه، غزلیات مولاناست

(البته مثنوی معنویش که جهان روتسخیر کرده)

امکان نداره غزلی از مولانا رو بخونی و یکی

 از اعضای بد نت به حرکت در نیا د.

 باور نمی کنی امتحان کن

یکی از اولین غزل هایی که از مولانا خوندم ،

غزل زیر بود که به شخصه خیلی دوسش دارم.

اگه مخای ازش لذت ببری آروم و شمرده بخون  

 

بی همگان به سر شود ،بی تو به سر نمی شود ....

 

بی همگان به سر شود، بی تو به سر نمی شود //// داغ تو دارد این دلم، جای دگر نمی شود

 

دیده ی عقل مست تو، چرخه ی چرخ پست تو //// گوش طرب بدست تو، بی تو به سر نمی شود

 

جان ز تو جوش می کند ،دل زتو جوش می کند ////عقل خروش می کند ، بی تو به سر نمی شود

 

خمر من  و خمار من ،  باغ  من  و بهار  من //// خواب  من و قرار من ، بی تو به سر نمی شود

 

جاه و جلال  من تویی ،  مکلت و مال  تویی  ////  آب زلال من توبی ، بی تو به سر نمی شود

 

گاه  سوی  وفا  روی ، کاه  شوی   جفا  روی  //// آن منی کجا روی ؟ ، بی تو به سر نمی شود

 

دل  بنهند  برکنی ،  توبه  کنند   بسکنی  //// این همه  خود  تو میکنی ، بی تو به سر نمی شود

 

بی تو اگر بسر شدی  زیر  جهان  زبر  شدی //// باغ ارم سقر شدی ، بی تو به سر نمی شود

 

گر  تو  سری  قدم شوم ، ور تو کفی علم  شوم //// ور بروی عدم شوم ، بی تو به سر نمی شود

 

خواب  مرا ببسته ای ،  نقش  مرا  بشسته ای  //// وز همه ام گسسته ای ، بی تو به سر نمی شود

 

گر تو نباشی  یار  من ، گشت خراب  کار من  //// مونس و غمگسار من ، بی تو به سر نمی شود

 

بی تو نه زندگی خوشم ، بی تو نه مردگی خوشم //// سر ز غم تو چون کشم ، بی تو به سر نمی شود

 

بی همگان به سر شود، بی تو به سر نمی شود //// داغ تو دارد این دلم، جای دگر نمی شود


دوستدار همه ی شما ، گلها

  "  ساز شکسته "


نوشته شده در یکشنبه 8 مهر1386 توسط احمد | لينك ثابت |

درک مطلب

پدرم میگه:از همه لحظه های زندگی بخوبی استفاده کن اما از خوشیهای زودگذر دوری کن. به خوشیهای زیباتر و ماندگارتری در آینده توجه کن که با سعی و تلاش در حال می تونی به اونها برسی.مادرم هم میگه اگر در هر چیز شتاب نکردی، در آموختن شتاب کن.من حرفهاشون رو قبول دارم چون میدونم که ما جوونا خیلی مونده تا به اونها برسیم و حرفهاشون رو درک کنیم.

 

 

فقط بگم که اینو من ننوشتم بلکه از یه روزنامه قدیمی که خیلی هم در آرشیوم دنبالش گشتم برداشتم.اگر لازم شد میگم نویسندش کی هست.


نوشته شده در پنجشنبه 5 مهر1386 توسط هانی | لينك ثابت |

جناب آقای احمدی نژاد در سخرانی دیروزشون در دانشگاه کلمبیا بیان کردن زنان ایران آزاد ترین زنان جهان هستند.ایا به نظر شما این واقعیت داره؟

من که قبول ندارم.در جامعه ای که  حتی مردان در لباس پوشیدن خودشون آزادی کامل ندارند چگونه همچین چیزی ممکن است؟

البته زنان ایرانی نسبت به زنان کشورهای حوزه خلیج همیشه فارس از آزادی نسبی بیشتری برخوردار هستند اما همه اینها به این بستگی دارد که آیا تعریف ما از آزادی با تعریفی که جناب رئیس جمهور از آزادی دارند یکی است؟

نکته دیگری که به ذهنم میرسه اینه که ایا دانشگاه های ما هم در دعوت از افراد برای سخرانی همین آزادی دانشگاه کلمبیا را دارند که علی رغم مخالفت مقامات دولتی امریکا از ایشون برای سخنرانی دعوت کردند؟

واما در پایان اضافه میکنم که خیلی مشتاق هستم که آقای بوش دعوت احمدی نژاد برای مناظره رو بپذیره چون در این صورت حقیقت خیلی مسائل روشن میشه!!! اما علت طفره رفتنش بر من یکی که پوشیدس

منتظر نظرات شما در مورد سوالات مطرح شده هستم...وقت خوش


نوشته شده در سه شنبه 3 مهر1386 توسط هانی | لينك ثابت |
عناوين آخرين مطالب ارسالي
» امتحان بی امتحان
» 22 خرداد 88
» انتخاب !!!
» جلوه هاي جالب زندگي دومين مرد ثروتمند دنيا...
» نرم افزار آموزش و حل مسائل برنامه ريزي خطي و عدد صحيح...
»
» pnr begins
»
» امان از ما ایرونیها...
» روز بزرگداشت خواجه نصیرالدین طوسی و روز مهندسی...
» اين سيستم بيمار پيام نوري
» استانداردهاي ايزو 10006 و ايزو 10007
»
»
» نحوه انتخاب مدير در ايران و انگليس!!!
» اقتصاد عمومـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
» پيتر سنگه (Peter M. Senge)
» مقاومت مصلح
» فيليپ كاتلر (Philip Kotler)
»
» یــــــــــــــــــلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا....
» فرصت عيد قربان
» روز دانشجو
» مرد بالن‌سوار و مرد روي زمين!!!
» داستاني بسيار زيبا و واقعي
» نظرات شما درباره ي برگزاري همايش
» مهندسی صنایع در دنیای متحول امروز...
» بالاخره سرويس دار شديم!!!
» هميشه كه نبايد بد گفت!!!
» مقدمه ای بر (SCM) زنجيره تامين

pnr-sanaye

هانی

pnr-sanaye

http://pnr-sanaye.blogfa.com

آوای صنایع

آوای صنایع

آوای صنایع

مهندسى صنايع علمى است که بايد آن را هنرمندانه بکار گرفت،
هنرى است که بايد آن را علمى آموخت

و فنى است که بايد آن را با ذوق در آمیخت

مهندس صنایع
×کار فکرى مي‏کند، اما کارمند نيست.
×مهندسى مي‏کند، اما فقط مهندس نيست.
×مديريت مي‏کند، اما فقط مدير نيست


مهندس صنايع کار آفرين است و مهندسى صنايع، خلاقيت و نوآورى

مهندسی صنایع و خیلی چیزهای دیگه که فکرشم نمیکنین!!!

آوای صنایع

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog