بعد از ظهر وقتی آقای " اسمیت " داشت از سر کار به خانه بر می گشت ،زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده بود و ترسان توی برف ایستاده بود .زن برای او دست تکان داد تا متوقف شود .اسمیت پیاده شد و خودش را معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم . زن گفت صد ها ماشین از جلوی من رد شدند ولی کسی نایستاد ،این واقعا لطف شماست .
وقتی او لاستیک را عوض کرد آماده رفتن شد، زن پرسید:من چقدر باید بپردازم ؟
اسمیت به زن گفت :شما هیچ بدهی به من ندارید ،من من هم روزی در چنین شزایط بودم و کسی به کمک کرد ،همان طور که من به شما کمک کردم . اگه واقعا می خواهید بدهیتونو به من بپردازید شما هم این کارو بکنید
« نگذارید زنجیر محبت به شما ختم گردد......»
چند کیلو متر جلو تر زن، غذا خوری کوچکی را دید و رفت داخل تا چیزی بخورد و به راهش ادامه دهد ولی نتونست از لبخند شیرین خدمتکاری بگذرد که باردار بود و از سر خستگی روی پا بند نبود
او داستان زندگی پیش خدمت را نمی دانست و احتمالا هیچ گاه نخواهد فهمید . وقتی که پیش خدمت رفت تا بقیه پول را بیاورد زن از در بیرون رفته بود در حالی که روی دسمال میز یاداشتی باقی گذاشته بود . وقتی پیش خدمت نوشته را خواند اشک در چشمانش جمع شد . در یاداشت چنین نوشته بود : شما هیچ بدهی به من ندارید ،من هم زمانی در چنین شرایطی بودم و کسی به من کمک کرد اگر می خواهید واقعا بدیهیت را به من بپردازی ،باید این کار رو بکنی
« نگذار زنجیر محبت به تو ختم گردد...... »
همان شب وقتی زن پیش خدمت به خانه بر گشت ،در حالی که به پول و یاداشت آن زن فکر می کرد ،به شوهرش گفت :
اسمیت ، مطمئنم که همه چیز درست می شه !!!
دوستدار همه ی شما " ساز شکسته "
نوشته شده در پنجشنبه 26 مهر1386 توسط هانی | لينك ثابت |



روز همه چیز شروع می شود.......من دوباره
خورشيد دوباره گونههاى رنگ پريده و زردشو نشون آدماى خاكى مىداد؛ همونايى كه اگه هر روزم وقت بيرون اومدن از خونه، چشمشون تو چشم خورشيد بيفته، بازم دستاشونو مىآرن بالا و روى چشماشون مىذارن تا اونو نبينن و حتى اگه هر روزم بالاى سرشون نباشه، بازم زندگى رو ادامه مىدن!